دارم میرم خونه ..! یه قسمت از راه رو با تاکسی میرم .. بعد نمی دونم چی میشه
هوس میکنم بقیشو پیاده برم ..
خیابونا چقدر شلوغه .. کنار پیاده رو ها هم پره از دست فروش ها ... چشمم
می افته به کتاب فروشی .. میرم تو .. کاغذ رو از کیفم در میارم ...
- ببخشید آقا این کتاب ها رو دارید ؟! یکم با تعجب نگاه می کنه ... - کتاب شعره ..!
- نه خانم نداریم .. - ممنون !
دوباره میام تو همون شلوغی ..!
یه پسر بچه میاد میگه : خانم یه فال بگیر ]فکر می کنم که خیلی وقته سراغ حافظ
نرفتم ..[ - بده یکی .. بازش میکنم : یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد
سرم پایینه و دارم از عرض کوچه رد می شم .. صدای بوق ماشین .. سرمو میگیرم
بالا .. درست جلوی پامه – خانم حواست کجاست ؟!!
چیزی ندارم که بگم .. از کنارش رد می شم ..
خانمه نشسته پای صحبت یه فالگیر ..
نمی دونم تو حرفای اون دنبال چی می گرده ..
از کنار نانوایی رد می شم .. چه بوی نونی ..!
فکر می کنم چقدر گشنمه ..! یه پیراشکی می گیرم ..
شروع می کنم به خوردنش ... فکر کنم خنده دار شدم ..!
حالا روزنامه فروشی ..! طبق معمول هر روز ایران و خبر ورزشی ..
طبق معمول هر هفته هم 40چراغ ..! ویژه ی نوروزه .. زده استثنائآ 800 تومان ..!
روزنامه فروشه میشناسه منو .. میگه فلان مجله هم اومده .. بزارم ؟!
منم که انگار نه بلد نیستم .. میگم آره بزار ..
خانمه پول رو میده .. میگه یه جام جم .. آقاهه می گه کمه خانم ! گرون شده ..!
خانمه بقیه پول رو میده .. بعد منو نگاه می کنه و میگه : دیگه ارزش خریدن نداره ..!
و من که چیزی ندارم بگم لبخند می زنم ..!!
دیگه دارم می رسم خونه .. باغچه جلوی در رو نگاه می کنم .. درختش شکوفه کرده ..
بهار داره میاد ؟! نمی دونم چرا صدای قدم هاش رو نمی شنوم ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 14:52 توسط بهــار
|
نمی دونم چه جوری میشه اتفاق های اطراف رو ندید ؟!
یا حداقل دید و توجهی نکرد ؟!
یا اگه نشد ازش فرار کرد ؟!
یعنی حتی فرار هم نمی تونم بکنم ؟!!
پ.ن: ديدم كه مي جوند
ديوار اعتماد مرا موريانه ها ...
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 13:55 توسط بهــار

آمدم ...
ماندم ...
رفتی ...
نیامدی ...
ماندی ...!
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385 13:21 توسط بهــار
|