+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 20:14 توسط بهــار
.....
حتی بهترین آدم ها هم مثل یه راز از آدم دورند ....
همه فکر می کنند اگر حس واقعیشون رو نشون بدن همه چی بهم می ریزه ...
هیچ کس حرف دلشو راحت نمی زنه ...
.....
( بخشی از فیلم شب های روشن )
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 13:39 توسط بهــار
|
بودنت برای من ...
مثل یک شوخی بزرگ می مونه ...
مثل یک شوخی که هیچ وقت جدی اش نگرفتم ...
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 18:34 توسط بهــار
|
روشنی زیاد هم چیز جالبی نیست ...
آدم همه چیز رو می بینه و همه اونو می بینند ...
توی تاریکی آدم می تونه خیال کنه که چیزی، جایی، کسی منتظرشه ....
اما توی روشنایی اصلآ خبری نیست ...
معلومه که خبری نیست ...
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 15:7 توسط بهــار
|
بـا صد هـزار مـردم تنهایی
بی صد هزار مردم تنهایی
.
.
.
.

+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 17:23 توسط بهــار
|
به خودت این اجازه رو دادی که با من هر جوری می خوای باشی ...
ولی به من نه ...
به من اجازه دادی که فقط اون طوری باشم که می خوای ...
توی مشتت ...
منم هرچی رو که تو خواستی ، خواستم ...
ولی یادت باشه ...
نتونستی دو روز جای این چند سال من باشی ...
فقط دو روز ...
(گفتی مهم نیست ... باشه ... مهم نیست ... از اولشم مهم نبوده ... تو فقط خواستی قدرتت رو نشون بدی ... که دادی ... بقیه مهم نیست ... مثل من ، که جزو اون بقیه هستم .... )
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 13:51 توسط بهــار