|
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر نه نشانم از ایمان خود ، چون کوه یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 13:0 توسط بهــار |
فکرش رو می کردم یک روز برسه که از من بدت بیاد اما اصلآ فکر نمی کردم یک روز برسه که ازت بدم بیاد !!!! + نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 11:5 توسط بهــار |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 10:46 توسط بهــار |
با تو یا بی تو ؟؟!!! حالا بزار "تو" پیدا بشه ... بعد راجع به "با" یا "بی" حرف می زنیم !!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 21:30 توسط بهــار |
آه از این دل ، آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا ، کس به آوازش نخواند .... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ . ن : ببخشید !!! ( به همه ی اونهایی که ناراحتشون کردم ) + نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 21:30 توسط بهــار |
می گذرم از ميان رهگذران، مات ديگر، در قلب من، نه عشق، نه احساس □ □ □ □ پ . ن : هرچی تو شعر گفته !!! + نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 17:36 توسط بهــار |
بيراهه رفته بودم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ از m شنیدم !!! شعر رو می گم !!! از حسین پناهی ... عالی بود ... خیلی خوشم اومد ... یا شاید هم مناسب حال من بود .... شعرای پناهی حرف نداره ... حیف چه زود رفت ... به قول m تازه که رفته همه شناختنش ... ما مردم مرده پرستی هستیم ... راست می گه ... تا وقتی یکی می ره تازه می فهمیم کی بود ... تازه یادمون می افته چی گفت ... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 0:6 توسط بهــار |
دیدی چی شد ؟؟ باز حوصله هیچ چیز رو ندارم !!! باز دوباره همه چیز یکی شد !!! باز دوباره هیچ چیز فرقی نمی کنه !!! باز دوباره مهم نیست که چی قراره بشه !!! باز ... باز .. باز ... همه هم تقصیر توئه !!! نه !! فقط تو نه !! تو به اضافه بقیه !!! اصلآ چه فرقی می کنه تقصیر کی باشه ؟؟!! تقصیر هر کی !!! اصلآ چه فرقی می کنه من چطوریم ؟!! مگه مهمه ؟!! نه ... نیست !!! پس برای چی من دارم اینا رو می گم ؟!! ای بابا !!! اصلآ بی خیال !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 15:49 توسط بهــار |
یادم تو را فراموش !!!! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 15:35 توسط بهــار |
خوب شروع نشد !!! امروز رو می گم !!! ولی مثل اینکه خوب داره تموم می شه !!! + نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 20:1 توسط بهــار |
امروز یه حس بدی دارم ... شاید دلشوره ... نمی دونم چرا ... ولی e می گه همیشه تهش یه چیزی هست !!! می گه حتمآ خودت می دونی !!! می گه درست بهش فکر کن می فهمی !!! نمی دونم !! شاید !!! ولی هر چی هست اصلآ دوستش ندارم .... + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 19:40 توسط بهــار |
StarT + نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 18:56 توسط بهــار
|
| ||||||